Wednesday, October 18, 2006

من خود نمی دانم

من نه غمی دارم نه لذتی
من خود نمی دانم چه می خواهم
شاید بتوانی در پشت سکوتم
واژه ها ر
ا پیدا کنی

Wednesday, August 23, 2006

غمی غمناک

شب سردی است ومن افسرده
راه دوری است وپایی خسته
تیرگی هست چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من ادمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر ارم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان اویزم
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

Thursday, July 06, 2006

کافــــه نادری


توی کافه نادری کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن
تا من تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم
شب بشه مشتریا تا اخرین نفر برن
ما همیشه اولین و اخرین بودیم عزیز
هم تو تابستون داغ هم تو پاییزای سرد
تابلوی بسته باز پشت شیشه ی درََُ
بعد رفتن ما کافه چی وارونه می کرد
چشمک ستارها رو می شمردیم یادته
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته
من مثل سایه ی تو تو واسه من مثل نفس
هر دومون برای همدیگه می مردیم یادته
دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شهر
دل دیوونه ی من هی قد ماتُ می شمرد
کوچها رو رد می کردیم تا خیابون بزرگ
عطر ناب تومن رو تا اخر دنیا می برد
حالا تو نیستیُ این کوچه صدام نمی زنه
حالا تو نیستیُ بی تو دیگه کافه کافه نیست
دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره
هیچکسی مثل من از نبودنت کلافه نیست

هنوز منتظرم توی کافه نادری

کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن

Friday, June 09, 2006

گریه کن

دل مــن گــریــه کن هــمــه ی تــنــهــایــت را

Thursday, May 11, 2006

بی ستاره



دل ما اُن قد پاره اس موندنش مرگ دوباره اس
اسمونه سینه ی ما خیـــــلی وقت بی ستاره اس

Friday, April 21, 2006

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد




کسی امد که حرف عشق با ما زد
دل ترســـوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی
دل مـــا رفته مهمانی
چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست
یه عمری راه در قدرت مـــــا نیست
باید پارو نــــزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هر جـــا دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل همون جاست

Sunday, April 02, 2006

خدا


به یغما بردند ارواح خبیثه.رویای رنگین خواب کودکانه ام.من پی حرفی از تبار نجابتم.القاب اعداد و منصب ها همه و همه ما را از سپاس تو وانهاد.تو در منی و من از تو.جز این باید به چه چیز بیندیشم که مستوجب عنایت تو با شم؟ بی تفاوت از کنار هر کودک پیر می گذریم و می گوییم:سکه نداریم. اگر من بر دستان او نرسم و از تو تمنای بزرگ کنم. ایا این شرم اور نیست؟